داستان از مهندس ثنايي


3 تا لاك پشت براي تفريح به طرقبه رفتند پس از 3 سال هر سه با هم به مقصد رسيدند.
وقتي سفره را باز كردند مشاهده كردند كه غذاي اصلي را نياورده اند ، 2 تاي آنها به لاك پشت جوانتر نگاهي انداخته گفتند بهتر است تو به مشهد رفته و غذا را بياوري ، او گفت : به يك شرطي مي روم كه تا موقعي كه برگردم شما به غذاها دست نزنيد . 2 لاك پشت ديگر قول دادند و لاك پشت جوانتر را ه افتاد.اين 2 لاك پشت  6 سال صبر كردند تا او به مشهد رفته و برگردد ولي پس از 6 سال خبري از او نشد ، بنابر اين يك سال ديگر صبر كردند ، باز خبري نشد ، لاك پشت اولي گفت بيا يك سال ديگر صبر كنيم و قرار گذاشتند تا پايان سال منتظر بمانند ، اما خبري نشد ، چون لاك پشت جوان نيامد لاك پشت پير تر تا خواست به غذاها دست بزند ، لاك پشت جوان سرش را از پشت درخت بيرون آورد و گفت ، ديدي گفتم شما براي من صبر نمي كنيد.


برچست ها :